معنی آب – فرهنگ معین و عمید
معنی آب در فرهنگ عمید ۱. (شیمی) مادهای مایع، بیطعم، بیبو، و مرکب از اکسیژن و...
معنی آب در فرهنگ عمید ۱. (شیمی) مادهای مایع، بیطعم، بیبو، و مرکب از اکسیژن و...
معنی آبا در فرهنگ عمید ۱. [جمعِ اَب] = اب ۲. اجداد. * آباء سبعه: [قدیمی] ۱. هفتپدر؛...
معنی آباد در فرهنگ عمید ۱. ویژگی جایی که مردم در آن زندگی میکنند: مانند تو آدمی در...
معنی آبادان در فرهنگ عمید آباد؛ باصفا؛ بارونق. * آبادان کردن: (مصدر متعدی) ۱. آباد...
معنی آبادانی در فرهنگ عمید ۱. آباد بودن. ۲. (مصدر متعدی) آباد ساختن زمین با...
معنی آبادی در فرهنگ عمید ۱. آباد بودن. ۲. (اسم) ده؛ قریه. معنی آبادی در فرهنگ معین [...
معنی آبار در فرهنگ عمید = بئر معنی آبار در فرهنگ معین [ ع . ] ( اِ.) جِ بئر؛ چاه...
معنی آباژور در فرهنگ عمید ۱. سرپوش پارچهای، چوبی، کاغذی، و مانند آن که روی چراغ...
معنی آبال در فرهنگ عمید = ابل معنی آبال در فرهنگ معین [ ع . ] (اِ.) جِ ابل ؛ شتران...
معنی آبان در فرهنگ عمید ۱. ماه هشتم از سال خورشیدی ایرانی؛ ماه دوم پاییز؛ آبانماه....
معنی آب انبار در فرهنگ عمید ۱. حوض بزرگ روپوشیده در زیرزمین که سقف آن را با آجر...
معنی آبانگان در فرهنگ عمید جشنی که ایرانیان قدیم در روز آبان از ماه آبان (دهم آبان)...
معنی آب باز در فرهنگ عمید ۱. شناگر. ۲. غواص. معنی آب باز در فرهنگ معین (اِفا. اِمر.)...
معنی آب بازی در فرهنگ عمید ۱. شناگری. ۲. پاشیدن آب به یکدیگر برای تفریح. معنی آب...
معنی آب بند در فرهنگ عمید ۱. کسی که یخ میسازد. ۲. آنکه بستنی و پالوده یا ماست و...
معنی آب بندی در فرهنگ عمید ۱. (مکانیک) روان شدن قطعات تحت سایش در خودروها یا...
معنی آب بها در فرهنگ عمید پولی که در بهای آب میدهند؛ حقالشرب. آبپاش ۱. ظرفی فلزی و...
معنی آب پاشان در فرهنگ عمید = آبریزان معنی آب پاشان در فرهنگ معین (بْ) (اِمر.) نک...
معنی آب پز در فرهنگ عمید هر نوع مادۀ غذایی که در آب بیندازند و بجوشانند: تخم مرغ...
معنی آب تنی در فرهنگ عمید ۱. شستوشوی بدن در آب سرد. ۲. غوطه خوردن در آب. معنی آب...
معنی آبجی در فرهنگ عمید خواهر. معنی آبجی در فرهنگ معین [ تر. ] ( اِ.)۱ – خواهر. ۲ –...
معنی آبچین در فرهنگ عمید ۱. پارچهای که بدن خود را پس از شستوشو با آن خشک کنند؛...
معنی آبخست در فرهنگ عمید = آبخوست معنی آبخست در فرهنگ معین (خَ یا خُ) ۱ – (اِمر.)...
معنی آبخو در فرهنگ عمید = آبخوست: گویی که هست مردم چشمم چو آبخو / یا خود چو ماهی است...
معنی آبخور در فرهنگ عمید ‹آبخورد، آبشخور› ۱. (کشاورزی) مقدار قابلیت زمین برای جذب...
معنی آبخورد در فرهنگ عمید ۱. [مجاز] نصیب؛ قسمت؛ روزی: جان شد اینجا چه خاک بیزد تن /...
معنی آبخوری در فرهنگ عمید ۱. ظرف بلوری یا فلزی که با آن آب میخورند؛ لیوان؛ آبجامه....
معنی آبخوست در فرهنگ عمید = جزیره: تنیچند از موج دریا برست / رسیدند نزدیکی آبخوست...
معنی آبخیز در فرهنگ عمید ۱. (کشاورزی) زمین پرآب؛ زمینی که هر جای آن را بکنند آب...
معنی آب داده در فرهنگ عمید تیزکرده: شمشیر آبداده، خنجر آبداده. معنی آب داده در...
Our site uses cookies. By using this site, you agree to the Privacy Policy and Terms of Use.